طاها گيلاني :

خشكم زده بود و به مانيتور خيره نگاه ميكردم.سعي ميكردم آنچه را كه
ميبينم و ميخوانم را باور كنم.خبر اين بود: مازيار شكوري بازداشت
شد.خواندن دنباله خبر برايم رنج مضاعفي بود كه خبر مي داد والدينش با چه
مصيبتي مواجه شده اند تا داروهاي مازيار را به دستش در بازداشت برسانند و
ضابطان چه ظالمانه مانع از اين كار شدند.از پاي كامپيوتر برخواستم.بغض
گلويم را ميفشرد.تابلو هايي از مازيار را كه درطول ساليان دوستي و
رفاقتمان در ذهنم نقش بسته بود را مرور مي كردم.

أولين برخورد ما برمي گشت به سال 77 در يكي از نشست هاي ماهانه انجمن
اسلامي دانش آموزان رشت.صحبت هاي جدي مازيار در آن جلسه با خنده حضار
همراه بود.چرا كه در فضاي نوجواني شايد هضم و فهم سخناني از اين جنس سخت
بود،خصوصا آنكه از زبان كسي هم سن و سال خودشان جاري شود خنده آور
بود.براي من آن تابلو از مازيار تابلوييست از انساني كوچك كه بدنبال
اظهار فضل بود.البته خيلي زود اين ذهنيت تغيير كرد.مازيار دانش آموزي بود
كه به رغم سن كم انديشه هايي بلند داشت.او درآن مقطع از پلوراليسم ديني
وهرمنوتيك سخن مي گفت.‎کرد ‎از واژه هايي استفاده مي كردكه در ذهن هم سن
و سالانش معنايي نداشت.از مازياري صحبت ميكنم كه در سن 17 سالگي كتاب قبض
و بسط تئوريك شريعت را خوانده بود و درباره محتواي اين كتاب با اساتید
دانشگاه بحث مي كرد.

تابلوي دوم شمايل جوانيست كه به طور جدي به كار سياسي و مذهبي تشكيلاتي
را دنبال ميكرد.او بود كه ما را با آيت الله صانعي آشنا كردو نشريات و
رساله هايش رابرايمان مي آورد و با دعوت او بود كه كميته دانش آموزي جبهه
مشاركت گيلان در سال 79 شكل گرفت.ميتوانم بگويم اين سالها بهترين سالهاي
دوستي و فعاليت مشتركمان بود.سالهايي كه به جرأت مي توان گفت اوج نشاط
سياسي سالهاي پس از انقلاب بود و مفهومي به نام اسلام سياسي را در فكر و
ذهن امثال من و مازيار، معنادار ميكرد و البته با بداخلاقي هاي شبه
نظاميان خشونت طلب وابسته به اقتدارگرایان(اصول گرایان امروز)،اين نشاط
به تدريج رنگ مي باخت.در آن سال به مناسبت سالگرد حادثه كوي دانشگاه به
همراه ديگر دوستانمان نمايشگاه عكس و كتابي راه انداخته بوديم كه شايد
جدي ترين بخش همكاريمان در طول اين سالها بود.نمايشگاهي كه 2 روز بعد از
آغازش با تهديدات افراد ناشناس(همان شبه نظامیان خشونت طلب) و به توصيه
نيروي انتظامي تعطيل شد.

سال بعد مازيار به حوزه علميه رفت.اين تصميم مازيار براي هيچ يك از
دوستانش عجيب نبود.ولي اين حضور در حوزه مدت زيادي طول نكشيد.مازيار به
خاطر مطالعات زياد وذهن جستجوگري كه داشت و نيز با زبان بي پروايش درباره
همه مسائل آگاهانه بحث مي كرد و گفتار مدرسين و محتواي دروس را به چالش
مي طلبيد.سرانجام اين دوران اخراج او از حوزه علميه آستانه بود.مسئولين
حوزه به او گفته بودند اگر شما بخواهيد در اين لباس وارد شوید همه ما
بايد احساس خطر بكنيم.بعد از اين اتفاق در زندگي مازيار دوراني شروع شد
كه تابلوي آن را در تكاپوي حقيقت مي نامم.او به تشكيك در اكثر اعتقادات و
مباني تفكر سياسيش روي آورده بود.در اين دوران شاهد بودم كه او چگونه به
دور از تعصب به بررسي حقيقت در جستجو و تكاپو بود.به میان بسیجیان میرفت
با آنها بحث می کرد و باز هم شاهد بودم که جوابی برایش نداشتند،چگونه به
زور متوسل می شدند و…در این دوران ديگر مازيار از من و امثال من گذر
كرده بود و من ديگر ياراي بحث و صحبت با او را نداشتم.من به دانشكده فني
رفته بودم و او به رشته فقه و حقوق.مطالعات او در حوزه دين و جامعه او را
روشنفكري بدل كرده بود كه به تعبير دوستان آينده ی او را، دكتر سروشي
ديگر مي ديديم.اگر چه خودش از اين تعبير خوشش نمي آمد و مي گفت سوداي آن
دارد كه مهندس بازرگاني ديگر شود.

روزي در يكي از برنامه هاي مباحثه سيماي گيلان هر دوي دعوت شده بوديم و
شاهد بودم كه مجري و مهمان برنامه كه هر دو مدرس دانشگاه بودندچگونه محو
لحن و سخنان عالمانه مازيار شده بودند.در اين دوران مازيار به يك ثبات
سياسي و عقيدتي رسيده بود.او به توصيف خودش با فراگيري آموزه هاي مرحوم
مهندس بازرگان ،آيت الله طالقاني ،دكتر شريعتي،حنيف نژاد به آرامش و با
فعاليت در نهضت آزادي اين ميراث مرحوم بازرگان به ثبات رسيده بود.اين
دوران از زندگي مازيار دورانيست كه به قول خودش،همان عبارتي كه بر وبلاگش
نام نهاده است،در تكاپوي آزاديست.دوراني كه هنوز هم در آن بسر مي برد و
وجهه همتش رابر احياي تفكر نحله روشنفكري ديني در حوزه انديشه و
عمل،گذاشته است.

وي در طول چند سال گذشته بارها از سوي نهادهاي امنيتي احضار و مورد تفتيش
عقيده(شما بخوانيد بازجوئي) قرار گرفته بود و مي دانستم او را به خاطر
عضويتش در نهضت آزادي اينگونه به رنج و تعب مي اندازند.

آخرين بر خورد ما اواخر ارديبهشت امسال بود.بحث دوستانه مان به درازا
كشيد.مازيار بر حمايت از كروبي تأكيد داشت و من بر موسوي.در پايان هر يك
تصميم گرفتيم موضع خود را دنبال كنيم.

و چه زود گذشت آن روزها كه هر دوي ما با خيالي خام فكر مي كرديم كه حكومت
دريافته است كه حياتش در گرو ايجاد نشاط سياسي و برداشتن فشار از روي
مخالفان است و اما ديري نپاييد كه آن رؤياي شيرين به كابوسي تلخ بدل شد
ودو روز بعد از انتخابات مرا روانه زندان كرد و مدتی بعد آرش بهمنی را
آواره کرد ودر عاشورا نیز مازيار را در بند.

نمی دانم به چه اتهامی در بندش کردند و البته در این زمان بدمستی و
سرمستی استبداد دینی،برای گرفتن و لگد مال کردن عزت و آزادی یک انسان
نیازی به دلیل و مدرک نیست.

مازيار جوانيست از خيل سبز انديشاني كه باز هم به تعبیر خودش مي
خواهند در صفوف اول و وسط پيكار با ظلم باشندوهمراه شوند با إمام عصر و
با قرباني کردن منافع حياتي خويش جاده پيروزي اسلام را بنيان گذاري كنند.

نزديك يك ماه است كه از مازيار خبري نيست.حتي تصورش را هم نمي توانم بكنم
كه با آن ضعف جسمي و روحي چگونه مي توانند او را در بند نگاه دارند.اما
ميتوانم به خوبي تصور كنم كه در زندان ميان او بازجويانش چه مي
گذرد.بازجوياني دانسته هاي مذهبيشان قابل مقايسه با مازيار نيست و از
استدلال هايش برآشفته مي شوند و حتما بدنبال آنند كه با تواب سازي او را
به راه آورند و چه بيهوده وقت ميگذرانند…به اميد آزاديش

منبع : جرس