دوستان و همراهان عزیز ، لطفا منت بگذارید و دل نوشته های خود را از دوران انتخابات ، خصوصا روز قدس برای ما ارسال کنید . دل نوشته هایی که امید و امیدواری و استقامت را به ما یادآوری کند . این دل نوشته های ارزشمند ، عینا و بدون ویرایش در سایت قرار داده خواهد شد . متن زیر اولین دل نوشته است . با احساسات پاک خود به تعداد آن اضافه کنید . آدرس دریافت دل نوشته های شما : delneveshtehaa@gmail.com

« از دل نوشته های سبزهای گمنام  »

پیش دوستم بودم . رمضان 88 . دفتر خدمات کامپیوتری داشت و الان ندارد ! دفتری کوچک که از صبح که می آمد  تا بعد از ظهر ساعت سه یا چهار میماند و آهنگ گوش میداد و بعضی وقت ها هم اگر آفتاب از مغرب طلوع میکرد  مشتری می آمد و او به کارش رسیدگی می کرد . جای دنبج و راحتی برای او بود ، از دغدغه ها رهایی پیدا میکرد ، خود را مشغول کرده بود و بعضی اوقات من را هم همینطور ! زمانی که حوصله نداشتم و یا اینترنت خانه مان قطع میشد ، برای بروز کردن وبلاگم پیش او میرفتم و کلی با هم حرف های سیاسی میزدیم .

اما او به راهی که من میرفتم اعتقادی نداشت چرا که نظری در این خصوص نمیداد و فقط از عالم و آدم گلایه میکرد ، البته از بعضی ها که همزمان هم مخالف استبداد هستند و هم مخالف هر جنبش آزادیخواهی ای ! بسیار بهتر بود و یا از آنهایی که شرافت خود را به خاطر یک مهر که معلوم نیست کجا می خواهند خرجش کنند و حق خود را به عنوان یک ایرانی ، کجا و از چه کسی با التماس طلب کنند ، هم بهتر بود و یا از کسانی که فقط و فقط به فکر حال خویش اند ، و ذره ای به آینده نمی نگرند و صد البته بهتر از آنهایی که می گویند : » این همه آدم آمد ، چه شد ؟ اینها همش بازی است ، موسوی دست پرورده است ، خواهر این با برادر اون ازدواج کرده ، مادر این امه اونه ، اینها همش کلکه ، مارو گیر آواردن ! » بعد که میپرسی پس چرا بازهم طرفداریشان را میکنید ؟ میگویند : » حالا گذاشته اند یک رایی هم بدهیم ، ما تابع ولایتیم ، هرچه او گفت همان است » بعد که دوباره میگویم : اگر اشتباه گفت چه ؟ اگر دروغ گفت چه ؟ اگر ظلم کرد چه ؟ و منرا با پاسخشان در یاس فرو میبرند ، هیچ چیز به اندازه این پاسخ که » اونا دیگه به ما ربط نداره » منرا دلسرد و غمگین نمی کند .

بگذریم . در آستانه روز قدس سال 88 بودیم . بعد از آن همه حوادث تلخ که شیرینی قبل از انتخابات را بر دهانم زهر کرده بود . در شهر کوچکی بودم و نتوانسته بودم خودم را به تجمع تهران برسانم ، رفتم پیش دوستم ، خیلی ناراحت بودم از اینکه نتوانسته بودم در کنار دوستانم باشم . این یکی دوستم با فیلترشکن و به هر بدبختی که بود سایت های سبز رو باز میکرد و خبرهای دسته اول روز قدس را برایم میخواند . انرژی گرفته بودم از این همه تحرک مردم . مردمی که آگاهی را میخواستند ، مردمی که آزادی را طلب میکردند ، مردمی که میگفتند : » رای من ، نام سیاه تو نبود «
وقتی که موقع بستن مغازه شد دوستم گفت صبر کن با هم برویم ، من هم صبر کردم . وقتی که به کوچه مان رسیدیم به دوستم گفتم پیش بعضی از دوستانمون که بسیجی مخلص و ولایتمدار ! هستند سخنی از امروز نگو ، دوست ندارم انرژی مثبتی که گرفتم با حرف های عجیب و غریب و سطحی کمرنگ شود ، اما او گفت ! در همین بین یکی از همان بسیجی های مخلص برگشت گفت : » برو بابا ، خالی نبند ، من دیروز تهران بودم ، خبری نبود ! «